امروز بعد از ظهر رفتم بازار با ماشین رفتم ولی با اتوبوس برگشتم

سر راه خرید کردم

داشتم از جلو مغازه مریم اینا رد میشدم مریم و مامانشو دیدم

میگم شنیدم حامله ای گفت زایمان هم کردم چشمهام پر از اشک شد متوجه شد خدارو هزار مرتبه شکر کردم اخه خیلی ها مانع ازدواجش شده بودن الان که مینویسم یاد دوستم معصومه تو هادیشهر هم افتادم کاش زنده بود اونم ازدواج کرده بود من به خدا دعام اینکه همه تو ارامش باشن هیچ کس غصه ای نداشته باشه

برا مریم خیلی خوشحال شدم خداروهزار مرتبه شکر

خدا جوووونم از اینکه به اون مادر فرصت دادی اینم سر و سامان بده شکر

پدرم با حرفهاش اذیتمون میکنه خدا به خیر کنه خیلی شاهزاده هستش

شاید خدا میخواد به من درسی بده نمیدونم که