یه مشتری داشتم از تهران

میگه تو شبیه دختر خاله ام هستی که الان یه اموزشگاه زده دبیر بازنشسته هستش شوهرش هم استاد دانشگا۶ دخترش پزشکی میخونه

میگم اگه اونجا بودم تو اموزشگاه درس میدادم

میگه عروس میشی اونجا من دوست و اشنا زیاد دارم تهران خیلی شلوعه دنبال یه دختر پاک و مهربون هستن معرفیت کنم

نه

ولی میومدی خوب میشد

نمیدونم چرا وفتی حرف ازدواج میشه دیونه میشم میشه ادمی که دوسش نداری شب کنی باهاش

چطوری میتونی بوسش کنی

بغلش کنی

حتی بخاطر نیازت هم نمیخوام کنارش شب و صبح کنم

ای کاش موقعیتی پیش بیاد که یه کم دوستی کنم دوسش داشته باشم و دوسم داشته باشه

من اگه ازدواج کنم براش وقت میزارم

درسته بعضا کارم اینقدر درگیرم میکنه به خودم نمیتونم برسم

سنی ازمون نمیده که

دیگه من ازدواج کنم این سنم بچه هم دیر بیاد چیکار کنم

حوصله هیچ کاری نداشته باشم

یا اگه تو اولین رابطه بهم خوش نگدره یا بهش خوش نگدره شروع بشه به اوقات تلخی

سرد بشیم یه روز دیگه بچه نیستیم که خودمونو گول بزنیم اگه نشه حتمی جدا میشییم ولی من همچین نمیشم همیشه روحیه خودمو حفظ میکنم چون شاید فردای نباشه

امیدوارم با کسی اشنا بشم که خلق و خوی مثل من داشته باشه

آقا توحید اینجا بود گفت ما تازه متوجه شدبم که بابا از دوسالگی حضارت یه دختر رو به عهده گرفته امسال رفته سال اول خدا حفظش کنه

یاد سیامک افتادم که گفت یه دختر ۴ ساله دارم با یه دختر ۲ ساله گفت برای دیدنشون میرم

چقدر کارش خوبه