مامان آوردیم سرم زدیم

از ویروس های جدید گرفته

قسم جون مادر خوردم که دیگه فیلم نبینم

یه لحظه جو گرفت گفتم قسم بخورم که دیگه سایت نرم

دیشب جو گرفت گفتم برای ابی قسم نخوردم که یه لحظه باز کردم

امروز مامان مریض شد

ببخش مامان دیگه نمیرم تو سالم باش منم راه درست میرم

دلم طاقت نمیره

دوستامو میبینم فخر میکنن ولی تو واقعیت راضی نیستن ها ولی نمیدونم که چرا کاری میکنن آدم حسودیش بشه

این خواستگارم موند بعد صفر بیاد ایندفعه قول دادم به خودم که بگم بیاند از نزدیک با خودش حرف بزنم

میگفتم همسایه سابقمون اومده و تو حرفهاش گفت پسرش خاطر خوام بود الان برای دوستش منو معرفی کرده

نمیدونم چندتا خواهر و برادرند ولی مادر و پدرش به رحمت خدا رفته اند

میگفتش پسر خوبیه