صبح ساعت شش هوس دیدنشو داشته باشی و دلت براش لک زده باشه و گریه ات بگیره حس عجیبیه سر صبح و این همه دلتنگی برای کسی که وقتی بود آزارت میداد 

الان اون در چه حس و حالی هستش چیکار میکنه به فکرته حتما به فکرم هستش که بهم الهام شده 

به نظرت آینده من و اون چی میشه هیچی اون از اون سر دنیا پانمیشه بیاد تو هم مسلما نمیتونی بری اونجا این رابطه وصال نداره تا وقتی که اون بیاد اینجا یا برعکس اون بیاد چون همه اینجا هستند من برم چون حالم اینجا خوب نیست

خدایا قصه خلقت من چیه من  به کجا میخوام برسم پس راه موفقیتهام کجاست واحساس بدی دارم نسبت به شرایط فعلیم

چراغ جادویی من بهت امر میکنم یه کار اداری و نیمه وقت با مزایای عالی و یه ماشین شاسی بلند جک و یه خونه دوبلکس  حیاط دار برام تهیه کنی

من لایق بهترینهام چون قدرت دادان آرامش به اطرافیان رو دادم چون لایق رسیدن به ارامش درونی خودم هم هستم 

چون قدرت تقسیم رو بلدم و میتونم   اطرافیانم رو خوشحال نگه دارم

اگه الان ایجا بود و کنارم خوابیده بود لمس دستاش برام حسرت شده حرفهاش یادم میاد دلم براش تنگ میشه 

زود برگرد یا شرایط  خوب فراهم کن و منو ببر پیش خودت